تبليغاتX
با حسی به سرخی خون ایستاده ام
من ، زير آوار سهمگين نگاهت تجسم به عطر لاشه باد دل خوشم!

دلارا دارابی

خبر کوتاه بود .اما ادمی را به فکر کردن  وادار میکند که براستی جایگاه گناهکار و متهم چقدر در چرخش است.در ميان بهت و شگفتي همگاني، "دلارا دارابي" بامداد روز جمعه و پيش از طلوع آفتاب در زندان مركزي شهر رشت اعدام شده است . دلارا دارابي، دختري 23 ساله بود كه در 17 سالگي...
مهم نیست مهم اینکهالان زیر خربار ها خاک داره به ادم بودن خیلی ها شک میکنه .به خانواده مقتول تبریک میگم…. به راستی که مادرانها در ارامش به اینرفتارشون افتخار میکنه. حتم دارم که خانواده خانم مهین هنوز ناراضی هستند که نتوانستند با ۲۳ ضربه چاقو دلارا را بکشند! خیلی.خیلی خیلی دیر شده.کار از کار گذشت. خاک بر سر ما که کشورمون همچین روشنفکرا و فعالایی داره..
آیا آن جوان که زمانی دلارا دل در گروی او داشت و گناه او گردن گرفت تا امروز نباشد باقی عمر را در آرامش خواهد گذراند؟
آیا خانواده مقتول که بی شک می دانند دلارا قربانی شد تا کینه توزی آنان سیراب گردد باقی عمر را در آرامش خواهند گذراند؟
آیا اینان از نگاه مردمانی که هر روز می بینند که با زبان بی زبانی بر آنان نفرین می کنند رهایی خواهند داشت؟
داستان دلارا به پایان نرسیده است و یقین داشته باشید ادامه ای خواهد داشت تا به جاودانگی دلارا.

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

در بند تا ابد ، بيمناک ، خرد و تهی

در بند بسته به تخته‌ی مرمر وجود

افلاک بی‌ تفاوت می‌چرخند

و می‌گويند با « آواز » خاص مردگان

و ما چون بوزينه‌گان اهورايی بی‌تفاوت

به خوبی مار در آستين می‌پروريم

خوراک می‌دهيم ابلهانه ، از شير عشقمان

تا باد به تن اندازد و برخيزد، در قامت توانمند پاينده

با ريشخند به ما بنگرد از بلندای ستيغ خويش......

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

نصب وحشت روی شیارهای مغز

 و تجمع حماقت پیرامونِ

 که پرسه می زند مرد زن را در کوچه های شهوت

 که می جود مرد زن را در کوچه های خیال

 که جوش می زند حماقت را پیرامون نصب وحشت

 و ل.ا.س می زند دخترک با ش.و.رتش و با س.وت.ین سایز چهل

  و ل.ا.س می زند تا پسرک در شلوار و در ش.و.ر.ت و در س.و.ت.ین

و در تکرار می لولند و آبها می پاشند برهم

 و در ترنم باران

 قصه می خورند ، غصه تنها مرد را

 و غصه می خورند ، قصه تنها زن را و چون ماهی بر ساحل می میرند و همچون خفگی با طناب دار

 در سایه های بی عدلی و تف

 و نگاه پسرک بر تف

 تف سربالا

 آهای تو با توام ای تنها تپنده تف سر بالا کدام گزینه نیست و گزینه های بی ربط که

 که زندگی را می پاشند برجاده

 برباران

 بر سیلاب

 برتماشا ، براکراه

 و حماقت برصورت می لولد

 و درد در درگاهِ زانوها می پیچد

و کراهت ، م.ق.ع.د. لحظه ها را پاره می کند :

 که من هستم

که من هستم؟

و تهوع

 و جوی

 و تهوع و استفراغ بر دیوار

 زنده باد دیوارهای پر از مرده باد

 و تکرار تمامی واج ها در ابیات

و تکرار

 ...

 

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

یادم باشد، نامه  ای به خودم بنویسم و در آن متذکرشوم که چقدر دوست  می داشتم.

فعلاً باید انزوا را روی کاغذ استفراغ ­کنم و خیال را از پنجره هایِ سیاهِ مسدود به جولانگاهِ گذشته به  پروازدرآورم؛ همه ­چیز چه سخت و دردآور شده، زمان بر پوستِ بطالت تازیانه  می زند و کراهت روی فرقِ سرم سوهانِ درماندگی می­کِشد.

گل آبی کوچک نیز حتی دیگر باور ندارد حرفهای کودک گریان قلبم را و کاش میشد به سادگی کتابهای عاشقانه پانزده سالگی حرفهای نه چندان آشنا در جهان امروز را گفت کاش در پایان فیلم همه چیز به خوبی تمام میشد

دخترک قصه شاهزاده اش را پیدا میکرد حتی به سادگی او را میبخشید و عشق ها با قدرتی عجیب بعد از بیست سال نیز زنده میماند. اما اینجا توی دنیای واقعی...........

هیچ چیز به باور نمیرسد.

کنار ثانیه هاا که می نشینم، تنها عبورِ حماقت را می بینم، انگار که محکوم به دیدنِ پلیدی های ازلی شده­ام و بی پلک باید تاریکی ها را ببینم، چه دشوار و سهم ناک است که بی پلک به دنیا بیایی و نتوانی حتی برای لحظه­ای چشمانت را از دیدن بازداری، آه ای چشمانم! یادم باشد نامه ای به خودم بنویسم و در آن متذکرشوم که چقدر چشمهای بی پلکم را دوست  می داشتم فعلاً باید انزجار را روی کاغذ بالابیاورم و خیال را چنان از لایِ درهای بسته ی مسدود به آسمانِ گذشته به پروازدرآورم، تا همه ی دردها را جانی دوباره بخشم و حیاتِ بطالت را زنده  کنم،در ذهنم چه چیزهاییست، زمستانِ سرد و جان گدازِ سرما، با جوراب هایِ پاره و کتی که سرآستینِ چپش پاره و سرآستینِ راستش نخ نما شده و آستینِ راست به آستینِ پاره ی چپ دهن کجی می کند و سرما از نوکِ پاره ی جوراب، مغزِ استخوان را می­سوزاند و کراهت از آستین به گریبان فرومی رود و در قلبم فرومی ریزد. حواس چه زجرآورند، حواسِ پنج گانه، می­خواهند مرا داخلِ پارچه ی سفیدی با بویِ تندِ کافور بپیچند و در عینِ حال می­خواهند وجودِ خودم را به رخم بکِشند، اما من پیش از این با دو عدد تیغ به حمام رفته ام و تمامِ شریانها را پیداکردهام، چرا که چشمانم پلک ندارند که حتی لحظه ای از دیدن بازایستند پس یادم باشد نامه­ای به خودم بنویسم و در آن متذکرشوم که چقدر شاهرگهای حیاتم را دوست می داشتم،فوّاره ی خون کف حمام را سرخ  می کند.

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

حقیقتاً که زندگیِ مرگبار چنین است: زندگی­کردن برای دیگران، نه برای خودت و احمقانه برای رسیدنِ مرگ لحظه­شماری کردن و هراسِ دهشت­آورِ مرگ را تحمل کردن، اما در دل آرزویِ آن­را هم داشتن.

آری چنین است که کودکی می­کوشد و به میانسالی می­رسد و سرانجام به پیری می­رسد، اما هرگز از فرجام خبری نیست.

زندگی کارکردن و بیهوده جهدکردن برای دیگران، یا برای دولتها –چه فرقی دارد نوکرِ شخص یا نوکرِ دولت بودن- بردگی، اسارت است و زندگی این است، زندگی مرگبار همین است، تلاشهای بیهوده، غوطه­ور در بی­فکری­ها و مشغله­هایِ کاذبِ زودگذر، دل­فریبی­ها و دل­خوشی­های گول­زننده و شمارش دقایق، همچون شمردنِ نبضِ محتضر در بستر آماده برای مرگ.

آیا این عشق به مرگ است یا هراس از آن که بدینگونه، زندگی را قابل­تحمل­می­کند، یا امیدی بی­نور دردوردست کورسو می­زند و نجوایِ سعادت، چنان نحیف، اما تأثیرگذار، انسان را گول­می­زند، تا آدمی تن به هر حقارتی بدهد، آدمی حریصانه پولها را می­شمارد، جای هدف و وسیله عوض­می­شود و همه چیز گیج و مبهم چنان زندگی را رمزآلود می­نماید که کمتر کسی اصلاً به آن فکرمی­کند، چنانچه هرگز کسی به بدیهیات نمی­اندیشد، اما هراس­انگیزترین­ها همیشه در بدیهیات نهفته­می­مانند، خدایِ بدیهی شده، زندگی بدیهی، همه چیز تکراری و روزمره گشته و بی­دلیل همه به دنبالِ پولند، چه واژه­ی تهوع­آوری، گیرم پول را برای اهدافِ مقدست بخواهی مثلاً برای هنر اما تناقض در این است که زمانی که دنبال پول بروی دیگر به هدفت نمی­رسی، اگر هم از اول پول­ داشته­باشی که دیگر دنبال هدفِ مقدس نمی­روی...ی. که دیگر دنبال هدفِ مقدس نمیدست بخواهی مثلاً برای هنر اما تناقض در این است که زمانی که دنبال پول بروی دیگر به هدفت نمی

گاهی لازم می­بینی که در کوچه و خیابان استفراغ بزنی...

دیگر تو کنارِ دیوارهای کوچه نمی­شاشی، دیگر دیر شده­است،

من ایستاده­ام و حریصانه استفراغ­کردنت را تماشا­می­کنم.

در تمام کوچه­ها و خیابانها استفراغ کن،

کثافت همه چیز را فرا گرفته...

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

                                          

تو اسمم را گذاشتی زشت ترین اشتباه

پس چرا به  نمی خندی؟
گریه ات را دوست ندارم

راستی
چگونه باید تمام این عقوبت را
 به کسی دیگر نسبت داد
 و خود آرام از این خانه به کوچه رفت
صدا کرد
 گفت : ایا شما می دانستید
من اگر سکوت را بشکنم
جبران لحظه هایی را گفته ام
 که هیچ یک از شما در آن حضور نداشتید
 اگر همه ی شما حضور داشتید
 تحمل من کم بود
 مجبور بودم
همه ی شما را فقط با نام کوچکتان
 صدا کنم

+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

 

 


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

TinyPic image...

................

.........دلم نمی خواد بخونیش بعد هم از سر روشنفکری دست به چونه بزنی و بگی :عجب...بچاره جوانک دیوانه شده!!!!!!!........


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

كاري از دستتان ساخته نيست

ميان عاليجناب هايتان فرياد هايم را مي توانيد شطرنجي كنيداما

 


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

اینجا کلاغ غربت من قار می کشد

حجم مرا به کنج دو دیوار می کشد

 


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 


خانم ها، آقايان!


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

دوستت دارم اما قهوه را 


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

طارق على: می شود گفت تو افكار سياسى داشتى حتى همان زمان که به نظر می آمد داری انقلاب را زير ضرب می گيري؟ [ اشاره به آهنگ revolution]
لنون: وقتی من شروع کردم...........

و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

در کرمانشاه به دنیا آمدم.


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

خنجر همیشه خنجر است


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

وقتي‌که نازيست‌ها به سراغ کمونيست‌ها رفتند


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

کدام یک از ما فکر می کنیم نوع زندگی و رفتارمان به دیگران ضربه زده است؟!
دیکتاتورها مانند ما می اندیشند. آنها حس می کنند از جایی و از کسی ماموریت دارنند و باید آن را به پایان برسانند.


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

 

شرط میبندم چند شب دیگردستمال کثیفی روی میز شب است


 


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 



شعر آخر رادیگران برایمان میگویند


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

من يک کلاغم


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

با کاردي در پهلویش فریاد زنان به سمت ما میدوید


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

شيرين٬ دروغ و دختر ِترسا دروغ بود
افسانه‌های حوری تنها دروغ بود


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

خاک من جهنمي است 

 


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

انتظار


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

 

 

دیگران را نمی فهمیم پس محکومشان به مرده خوار بودن میکنیم


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

 

درود بر تو که لال مادر زادی بودی با تو آوازه خوان جهان شدی ای آزادی...


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

مي خواهم چكامه اي بسرايم از سنگ


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 


برادر پشت استعاره ها پنهان نشو من خيلي خوب خاطرم هست


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

بنگ!
بنگ!


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  | 

برادرم قسم خورده  بودم که دیگه توی این بلاگ چیزی ننویسم اما به دلایلی حس کردم باید این حرفها اینجا زده بشه.


و...
+ فریاد زدم    به روایته كلاغ سياه قصه هاي دور  |